تبليغاتX
ܓܨܓܨ .:نویین:.ܓܨܓܨ


ܓܨܓܨ .:نویین:.ܓܨܓܨ

خدایا آنگونه زنده ام بدار که نشکند دلی از زنده بودنم و آنگونه بمیران که کسی به وجد نیاید از نبودنم

یکی میگفت:

تو مترو جاتون خالی بود. منتظر قطار بودیم... دیدیم تایتانیک اومد!

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

امروز سر امتحان با این سوال مواجه شدم:

رود مترو به کدام دریا میریزد؟ (2 نمره)

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

| شنبه دوم اردیبهشت 1391| 18:51|noo~in3 | |

دوستای خوبم من دیگه کم تر به وبلاگم سر میزنم به خاطر همین اگه پیشتون نیومدم و مطالب قشنگتون رو نخوندم از دستم ناراحت نشین.

هر کسی هم خواست با من در ارتباط باشه به من بگه تا آدرس فیس بوکم و یا ایمیلم رو بهش بدم، بای دوستای خوبم!

 

| جمعه یکم اردیبهشت 1391| 13:0|noo~in3 | |

درد من عاشقي نيست... من با همه فرق دارم!

(رمز به كسي نميدم)


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| جمعه هجدهم فروردین 1391| 14:55|noo~in3 |

363 روز گذشت.
بعضي ها دلشون شكست و خيلي ها دل شكوندن.
خيلي ها عاشق شدن و خيلي ها تنها...
خيلي ها از بينمون رفتن و بعضي ها به ما پيوستند.
حالا فقط دو روز مونده...
دو روز مونده به پايان اين خاطرات و آغاز خاطرات جديد!

*+*+*+*+*+*+*+*+*+*

بوي عيدي، بوي توپ، بوي كاغذ رنگي، بوي تند ماهي دودي وسط سفره ي نو، بوي ياس جانماز ترمه ي مادربزرگ.
با اينا زمستونو سر ميكنيم... با اينا خستگيمو در ميكنيم....

(عيدتون مبارك!)

| یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390| 13:9|noo~in3 | |



(مثل اين كه عكس باز نميشه، هر كسي خواست ايميلش رو بزاره تا من براش عكسو بفرستم.)
| چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390| 16:14|noo~in3 | |

همين امروز بهم ثابت شد كه:

از تو حركت از خدا چاله چوله و دست اندازو پيچ خطر ناك و احتمال ريزش كوه و جاده در دست تعمير است و كارگران مشغول كارند و... سقوط آزاد!

| چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390| 16:11|noo~in3 | |


جالبه... مگه نه؟ :)

| چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390| 15:43|noo~in3 | |

سلام سلام! من يه مدت نبودم به خاطر همين نتونستم به وباي دوستاي خوبم سر بزنم پس گله نكنيد كه چرا نيومدم. اينم بخونيد تا يكم دور هم شاد باشيم:

مادر به پسر هفت ساله اش: پسرم بيا يكم رياضي تمرين كنيم، با جمع شروع ميكنيم. اگه دوست دخترت دو تا آبنبات و دو تا بستني بده جوابت چيه؟

پسر: عاشقتم سپيده!

| جمعه دوازدهم اسفند 1390| 9:37|noo~in3 | |


ماهيتابه تفلون دسيني رو مي گذاريد روي گاز پنج شعله فردار سينجر که با ضمانت سام الکتريک عرضه ميشه سپس گاز رو با کبريت توکلي روشن کنيد. کمي روغن لادن دوست تو و من رو بريزيد توش. دو تا هم تلاونگ بندازيد داخلش. اگر در حين کار خسته شديد از ماساژور شاندرمن استفاده کنيد. همتون رو مي سپارم به خداي بزرگ و بيمه سينا و ايران


خدايي همينجوريه، مگه نه؟ البته به دور از شوخي غذاهايي كه درست ميكنه خيلي خوش مزس!
| پنجشنبه یازدهم اسفند 1390| 21:30|noo~in3 | |

تنها نشته اي، چاي مينوشي و بغض ميكني.

هيچ كس تو را به ياد نمي آورد!

اين همه آدم روي كهكشان به اين بزرگي و تو حتي آرزوي يكي نبودي!


| پنجشنبه یازدهم اسفند 1390| 21:17|noo~in3 | |


میخواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که:

 پدر تنها قهرمان بود.

عشــق، تنـــها در آغوش مادر خلاصه میشد.

بالاترین نــقطه ى زمین، شــانه های پـدر بــود.

بدتـرین دشمنانم، خواهر و برادر های خودم بودند.

تنــها دردم، زانو های زخمـی ام بودند.

تنـها چیزی که میشکست، اسباب بـازیهایم بـود.

و معنای خداحافـظ، تا فردا بود...

| چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390| 19:7|noo~in3 | |

این روز ها دختر ها و پسر ها از عشق و دوستی هیچ نفعی نمی برند اونایی که منفعت می برند:

رستوران ها، کافی شاپ ها، ایرانسل و همراه اول هستند!

 

+خواستم آپ قبلی رو پاک کنم ولی پشیمون شدم... دیگه اصلا برام مهم نیست! خیلی خوش حالم...

راستی تا حالا تو رو در بایستی شدید موندین؟

من دقیقا الان تو رو دربایستی با یه نفرم... نمی دونم چی کار کنم!شکــ ــلکـــْـ هـــ ـایِ هلـــ ـــــن

این درسا رو هم که هر چی می خونی آخر اینقده سوالای سختی میاد که... اه اه.

امروز شاهد دعوای یه دختر و پسر بودم... دختره اینقده محکم پسره رو می زد آخر هم پسره سوار ماشینش شد و فرار کرد البته حق هم داشت.

حوصله ی درس خوندن ندارم ولی چه کنم؟ باید بخونیم دیگه... من که رفتم فهلا بای 

| دوشنبه نوزدهم دی 1390| 19:50|noo~in3 | |

 

فکر نکن من نمی تونم مثل خودت صحبت کنم... اما من انقدر برای تو احترام قاعلم که حتی به تو می گم شما! اونوقت تو...

فکر کردی من کیم؟

دلم برای خودم می سوزه! امروز برای یه لحظه فکر کردم که من یه دختر ... هستم!

هر چی دلت می خواد بگو هر کاریم دوست داری بکن... دیگه برام مهم نیست!

توی این همه مدت تازه فهمیدم چه آدمی هستی! راستی تو کی هستی؟ از من چی می خوای؟

در موردت فکرای دیگه می کردم. اصلا فکر نمی کردم همچین آدمی باشی!

با اون حرفی که زدی دنیام رو زیر و رو کردی... از دیروز تا الان فقط فکرم پیش حرفاییه که زدی!

بسه... بسه... قبلا ساکت بودم و می زاشتم هر چی دلت می خواست بهم بگی اما الان دارم بهت می گم یا خفه می شی یا خودم خفت می کنم!

کاش یه ذره حق رو به من می دادی!

کاش این نوشته رو می خوندی!

کاش...

ادامه مطلب رمز داره دوستان... هر کی رمز خواست بگه تا بهش بدم. فقط یه چیزی:

وقتی ادامه مطلب رو خوندین لطفا بی جنبه بازی در نیارین... یه ذره منطقی فکر کنین!

.

.

.

+اون موقع که گفتی من بهترشو پیدا کردم یاد روزایی افتادم که به صد تا بهتر از تو گفتم من بهترینو دارم!


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| چهارشنبه چهاردهم دی 1390| 11:9|noo~in3 | |

 

برو ادامه مطلب... فقط کیف کن!


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| دوشنبه پنجم دی 1390| 15:57|noo~in3 | |

 

فردا روز بزرگیه... روزی که منتظرش بودی!

فردا شمرده میشی جوجه ! :)

+به سلامتیه اونایی که شب یلداشون رو ۱ دقیقه بیش تر از شبای دیگه تنها بودن!

| سه شنبه بیست و نهم آذر 1390| 21:26|noo~in3 |

سلامتیه همه مامانایی که وقتی صداشون می کنیم می گن: جانم!

و هر وقت صدامون می کنن می گیم: چیه؟ هان...؟

| جمعه بیست و پنجم آذر 1390| 20:12|noo~in3 | |

[تصویر: tfjfxbzt6ibu7skp27ny.gif]

 

صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره -

 سلام . کیه؟

- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! گوشی رو بده به مامانی...
 


- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا و در
رو هم رو خودشون بستن!

...

سکوت

...

ـ عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در 
و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!


چند دقیقه بعد:


- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد
با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز
آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم شماره ********
 نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم!

منبع: دختر و پسر

| جمعه بیست و پنجم آذر 1390| 12:56|noo~in3 | |

 

ghorbeیه روز یکی گفت: وای این قناری تو چه خوشگل میخونه، چه خوش رنگه…

نیم ساعت بعد قناری تو قفس مرد… فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeرفته بودیم خونه مامان بزرگم ساعت 1 نصفه شب بود واحد بغلیشون در آهنیشون رو قفل کرده بود یه دفعه دیدیم مامان بزرگم دستشو گذاشته رو زنگشون ولم نمی کنه! بهش میگیم مادر چی کار داری می کنی؟ می خنده میگه کسی خونه نیست که. یه دفعه دیدیم در باز شد یه مرد بنده خدا با لباس خواب اومد بیرون. مامان بزرگم با یه قیافه مظلوم به ما نگاه کرد و به یارو گفت: ببخشید تو رو خدا بچه ان دیگه...

مامان بزرگه آدم فروشه داریم... فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeبابابزرگم پارسال سکته کرد... بیمارستان بودیم یه خانوم پرستار جوون و خوشگل اومد فشارشو بگیره آستینشو زد بالا بازوشو گرفت تو دستش بابا بزرگم به من چشمک می زنه.

چه بابا بزرگه هیزی داریم... فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeبابام هشتاد سالشه همیشه اصرار می کنه که بذارید من از خونه تنهایی برم بیرون مگه زندانی گرفتید؟ می خوام برم نون و روزنامه اینا بگیرم...

یه روز بعد از کلی اصرار گفتیم باشه برو ولی مواظب باش...

رفته نونوایی محل به همه ی اونایی که تو صف بودن گفته عجب روزگاری شده پنج تا دختر دارم و پنج تا پسر! تو این سن و سال من پیرمرد باید بیام تو صف وایسم نون اونارم من بگیرم...

تا یه مدت هر کس منو تو محل می دید نصیحتم می کرد... فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeبا ماشین تصادف کردم... منو با دستو پای شکسته آوردن دم خونه. بابام میاد داد میزنه ماشینو داغون کردی...بابای با احساس داریم... فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeداییم زنگ زده میگه یه کار خوب برات پیدا کردم اونوقت خودش هنوز بیکاره...فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeبه بچه دخترعمه ام می گم با اداره جمله بساز می گه: ا…داره بارون می یاد!!!!!! فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeیه روز تو عروسی یکی از فک و فامیلا داشتیم قر میدادیم باباش زد تو برجکمون که زیاد پرسه نزن داماد شاکی میشه!!! اه...فک و فامیله ما داریم؟

ghorbeخدا نکنه این فک و فامیل مچ آدمو با یه درو دافی بگیرن. انقدر سریع چهل کلاغش میکنن که مجبور میشی بری آزمایش ایدز بدی...فک و فامیله ما داریم؟

| شنبه نوزدهم آذر 1390| 16:46|noo~in3 | |

 

فعلا آپ نمی کنم... اما بر می گردم!

راستی هر کی لوگوی متحرک یا ثابت خواست بگه تا من براش بسازم...فقط برای دوستانی لوگو می سازم که تو لینکامن!

و اینم آپ امروز:

زمستانی سرد کلاغ غذا نداشت تا جوجه هاشو سیر کنه به همین دلیل گوشت بدن خودشو میکند و میداد به جوجه هاش میخوردند!
زمستان تمام شد و کلاغ مرد!
اما بچه هاش نجات پیدا کردند و گفتند:
آخی خوب شد مرد...راحت شدیم از این غذای تکراری!
این است واقعیت تلخ روزگار ما...!
 

+وقتی فک می کنم می فهمم که تو چه دنیای کثیفی زندگی می کنیم...

| دوشنبه چهاردهم آذر 1390| 8:52|noo~in3 | |

 

این داستان رو توی یه وبلاگ خوندم به نظر من که خیلی قشنگ بود:

 

چند روز پیش سر کلاس دینیمون بحث از مرگ و روح و اینطور چیزا افتاده بود!

یکی از بچه ها بلند شد و با صدایی آرام گفت: خانوم مرگ ترس داره؟

همه ی بچه ها زدن زیر خنده...دانش آموز که خجالت کشیده بود سرش رو انداخت پایین و بر سر جایش نشست.

معلم بلند شد و بچه هایی را که به اون دختر طعنه می زدند را ساکت کرد!

سپس به طرف اون دختر رفت و دستش را روی شانه ی او گذاشت و گفت: سوال قشنگی پرسیدی دخترم! معلم به طرف تخته رفت و در آنجا ایستاد و گفت: ما انسان ها وقتی به دنیا میام گریه می کنیم...کسی می دونه علتش چیه؟

هیچ کس جواب نداد...سپس معلم ادامه داد: ما انسان ها وقتی به دنیا میام گریه می کنیم چون فکر می کنیم به دنیای بدی پا گذاشته ایم. بلکه این دنیا از شکم مادر قشنگ تر و بهتره! همچنین وقتی بزرگ تر می شیم از مرگ می ترسیم چون فکر می کنیم اون دنیا ، دنیای بدی است اما در واقع اینطور نیست اون دنیا دنیای زیبایی است... زیباتر از شکم مادر و این دنیایی که درونش زندگی می کنیم!

 

+معلم خوبی بود...ازش خوشم اومد!

| جمعه یازدهم آذر 1390| 9:11|noo~in3 | |

یه مطلب تو یه وبلاگ خوندم که جالب بود البته نظراتی که به اون مطلب داده بودن جالب تر از خود اون مطلب بود!(خودمم نفهمیدم چی گفتم!)

خلاصه... براتون گذاشتمش!

حالا یه زحمتی بکشید برید ادامه مطلب...


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| چهارشنبه دوم آذر 1390| 16:5|noo~in3 | |

 

شاید تکراری باشن اما خیلی جالبن!

راستی اگه دوست دارید بدونید وقتی به دنیا اومدید ماه چه شکلی بوده اینجا کلیک کنید.


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| دوشنبه سی ام آبان 1390| 16:23|noo~in3 | |

 

چند تا عکس باحال گذاشتم تو ادامه مطلب برید و عکسا رو ببینید.


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| سه شنبه بیست و چهارم آبان 1390| 11:18|noo~in3 | |

سلام

 

خوفید؟

چه قدر هوا سرده!

چیکار می کنید با درسا؟

یه داستان تو یه وبلاگ دیگه خوندم خواستم برای شما هم بزارمش تا بخونید اما اجازه کپی کردن نمی داد منم مجبور شدم براتون بنویسمش.

تقریبا رسیده بودم به آخر داستان که یهو کامپیوتر قاط زد ، خلاصه...تمام زحمت هایی که کشیدم بر باد رفت!

اعصابم خیلی خورد شد!

دیگه حوصله ی نوشتنش رو ندارم اما شاید بعدا نوشتم...

اه...اه...اه...

تا هفته ی دیگه آپ نمی کنم.

راستی آپ قبلی به خیلیا خبرم دادم که آپم اما بعضیا نیومدن!

از دستشون خیلی ناراحتم...وقتی که برگشتم از تو لینکام حذفشون می کنم!

و در ضمن از اونایی که اومدن خیلی خیلی ممنونم! بوس

هی روزگار...

خوب دیگه فعلا بایhttp://oshelam.persiangig.com/image/zarde%20kochik/fallsmiley4.gif

| جمعه بیستم آبان 1390| 10:3|noo~in3 | |

 

سلام خوبید دوستان؟نایت اسکین

چرا اینقد کم بهم سر می زنید.

نکنه گوش شیطون کر منو یادتون رفته!

راستی چرا بعضیا اصلا بهم سر نمی زنن؟

نامردا...(آیکون قهر تا روز قیامت)

شوخی کردمنایت اسکین

توی ادامه مطلب یه خاطره از خودم گذاشتم اما رمز داره.

فقط رمزشو به کسایی می دم که تو لینکامن.

البته مطلب خاصی نیست اما به دلایل شخصی اونو تو ادامه مطلب گذاشتم. شما دیگه به بزرگی خودتون ببخشید.

خوب دیگه سرتون رو درد آوردم راستی نظر نشه فراموش!!!!


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| پنجشنبه دوازدهم آبان 1390| 11:36|noo~in3 | |

 

یه عکس طنز تو ادامه مطلب گذاشتم به نظر من که جالب بود شما رو نمی دونم!


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| چهارشنبه یازدهم آبان 1390| 17:1|noo~in3 | |

 

برو ادامه مطلب ببین چه خوشملن...خدا نسیب کنه!


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| جمعه ششم آبان 1390| 10:51|noo~in3 | |

یکی لکنت زبان داشته، زنگ می زنه اورژانس که بیاد جنازه همسایه شون رو که مرده ببره...
می گه ،اااالو اااوورجانس، این ههههمسایمون ممممرده یه آمبولانس بفرستین.
طرف می پرسه: آدرستون؟
یارو تا میاد آدرسو بگه زبونش بند میاد می گه ظظظظظ...
طرف می گه ظفر منظورته؟
می گه ننننننننه، طرف فکر می کنه سرکاره، قطع می کنه.

دو هفته بعد همین اتفاق می افته. باز هم طرف می گه آدرستون، باز زبون یارو بند میاد می گه ظظظظظ...
طرف می پرسه ظفر؟ می گه نننننه...، باز مامور اورژانس فکر می کنه سرکاره، قطع می کنه.

سه ماه می گذره، باز طرف زنگ می زنه می گه اااااووووورژانس،این هههمسایه مون ممممرده محلللمون بو گگگرفته یه آمبولانس بببفرستین.
طرف می گه آدرستون؟
باز زبونه یارو بند میاد می گه ظظظظظ...، از اونور می گن آقا منظورت ظفره؟
طرف می گه: آآآآآره! ک ک کشوندم آوردمش ظفر فقط تتترو خدا ببببیا بببرش!

| یکشنبه یکم آبان 1390| 14:25|noo~in3 | |

ســــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــلام

خوبید؟

من که توپمنایت اسکین 

پنجشنبه ، جمعه و شنبه نبودم و ممنون از دوستانی که قدم رنجه فرمودند و یه سر زدننایت اسکین

امروز خدا رو شکر بیکارم.نایت اسکین

گفتم بیام یه آپی کنم ، با اینکه آپ کوچولویی ولی خیلی باحاله!نایت اسکین

حالا اگه می خوای آپ ببینی بپر ادامه مطلب

 


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| یکشنبه بیست و چهارم مهر 1390| 17:3|noo~in3 | |

 

عکس ها در ادامه مطلب...


ادامـــه مطلبـ♥ــ
| یکشنبه هفدهم مهر 1390| 18:45|noo~in3 | |